خداحافظی
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم![]()
ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی اش را بفشارم![]()
مثل یک ساقه طلایی با دلی خرد و شکسته
یکه و جا مانده و تنها و بی مقدار در پاکت
عمر خود را کرده ام مصروف این امید واهی که
کی بیآید یک خبر، یا نامه ای از یار، در پاکت
گوشه ای از درد دل را خواستم بهرش فرستم
جا نمیگردد ولی هفتاد من طومار در پاکت
می نویسم چند خطی را به خون و اشک دیده
میگذارم با دلی خون، نامه ای نمدار در پاکت
شب است و لشکر مویت دوباره خوابیده
ولی امیر سپاهت چرا نمی خوابد؟
شب است و چشم خودت را نهاده ای برهم
ولی دوباره نگاهت چرا نمی خوابد؟
شب است و عکس مه تو به چاه دل افتاد
و عکس در دل چاهت چرا نمی خوابد؟
شب است و مرد غمینی که سالهای دراز
نشسته بر سر راهت چرا نمی خوابد؟
شب است و از سحر آید صدای گریه ی من
نگو که ناله و آهت چرا نمی خوابد؟
توي فيس بوک، چو عکس پروفايلت ديدم
آتـش عشـق تـو افتاد، بــه قــلب و جگرم
در تـلگـرام، تــو گـفتي کـه بيا چت بکنيم
مـن تلـگرام نــدارم، چـه کنـم، بـي هنرم
آه و افسـوس کــه گـوشيم، ندارد اندرويد
بايـد امـروز روَم آيفـون سيـکس پـي بخرم
همسـرم شـک نکنـد با تو سرَ و سِر دارم
گـــر بـفـهـمـد، بـــخـدا زود در آرد پـــــدرم
تـا کــه افشـا نـشــود رابــطـه ي ما دونفر
بـا خـودم در همه جــا گوشي را بايد ببرم
حامد اين شعرو غزل چيست نوشتي،بخدا
کــه مدیــر مي کـنـد آخر زِ گروهش بدرم
آنکـه کـردنـدش بـه صد نیرنگ، رنگ
آنکـه جــان را بـــر ســر بـیــداد، داد
دخـتــری کــو را پـــدر بـهـبـود، بــود
آنــکـه او را مــــــادر فــــــــــرزاد، زاد
بـــــود مـــا را بـیـــن ایــن اغیار، یار
هر دو باهم مثل یک شمشاد، شاد
مادرش ازمن به بد برداشت، داشت
گـفـت، هستند قــوم ایـن داماد، ماد
هست اندر سینه ی داغَش، غَش*
همچنان کـه هست در مرصاد، صاد
کـرد شیـرین را عـلـی المقدور، دور
پــاره کــرد بــا خــنـجـر پـولاد، لاد**
سرکِشم زین عشق نافرجام، جام
سـر دَهـم زیـن ظلم و استبداد، داد
از غــم شـیـریـن شـود بیگـاه، گــاه
حــال شـعـر و حـامد و فـرهـاد، حاد
*(غَش:خیانت و ناخالصی)
**(لاد:دیبای نرم و نازک)

چه کنم، رنگ چشمت آبی نیست
دیـده بــودم شـبـی تــو را در خواب
دیگر امـا بــه دیــده خـوابی نیست
ای کـه پیمان شکـسته مستی را
تــهِ پـیـمـانــه ات شــرابـی نیست
از دلــی کــــه گـــره زدم بـــه دلـت
جــز گــره مـانـده در طنابی نیست
نـیـسـت ارزش، شـمـار ثــانـیــه را
لـحظــه هـا را دگـر شتابی نیست
چـه شـد آن مـهـر و عـشـق و وفـا
پـرسشـم را کـنـون جوابی نیست
حــامــد از عـشـق خــانــه خـــراب
انـتـظـاری بــجــز خــرابــی نیست

عـشـق بــود، امـا شـبیـه عـشـق او پـیـدا نشد
خـواستم در قـلـب خـود یک عشق دیگر جا کنم
قلبم از عشقش چو پُر بود، عشق دیگر جا نشد
آنـقـدر چشـمـان مـن مـسـت نـگـاهـش بـود کـه
از خـمـاری رو بــه یـک مـعـشـوق دیـگــر وا نشد
خـواستـم رسـوا کـنـم افسـون عشقش را ولی
هیـچـکس جـز قـلـب مسـحور خودم رسوا نشد
عـاشـق و مـعـشوقه اطـرافـم فراوان است لیک
هـیـچـکس در عــشقـبـازی مـثـل او بـا مـا نشد
شـاهد و مـحبـوب و مـعـشوق و صنم دیدم ولی
چـشم مـن مـحـو رخـش بـود و دلـم شیدا نشد
حامد هر جای جهان را گـشته اسـت اما کسی
در مـرام عـاشـقـی چــون یـــوسـف زهـــرا نشد

رفـتـن تــلـخَــت را ، گـــوئـــی بـاور کـــردم
آنـقـدَر خـوانـدم مـن ، درس بـی مـهـری را
کـیـن جــدائـی هــا را ، آخـــر از بَــر کــردم
خــواســتــم از امـشـب ، بَــرمَــت از یــادم
و بــه یـادت شــب را ، تـا سَحر سَر کــردم
گـریـه دیگر کافیست ، قـول دادم بـه خودم
و بــه دور از چـشـمم ، چَشم را تـَر کـــردم
مادرم گـفـت آرام : گـریــه می کــردی بـاز؟
خـنــده ی تـلـخی بــر ، روی مـــادر کـــردم
گــفـت مــادر بــایــد ، بـگــذری از خــیــرَش
پاسخـم امـا خـِــیــر ، هــوس شَــر کـــردم
خـانــوم هـمـسـایـه ، گفـتـه من مـعـتــادم
چــونـکـه در ایـن مــدت ، کـلی لاغر کــردم
راســت می گـــویـــد ، بـه تـو مـن معتـادم
تـَـرک کــردم لــیــک ، قـصـه از سـَــر کــردم
لاغـر امـا شــده ام ، ایــن خـودم فـهـمیـدم
کـهـنـه پـیـراهن را ، تـــا کــه در بـَـر کـــردم
قــامـَتـم گـشـت هِـلال ، از همان وقتی که
یـاد آن چــشـمـان و ، لـــب احــمــر کــردم
خواهرم دیشب گفت:شعر،بی فایده است
دو سـه بیتِ نـاجـور ، خـرجِ خـواهــر کــردم
راست می گـفـت امـا ، چه شده حاصل از
ایــن هـمـه شـعـری کــه ، ثـبـتِ دفتر کردم
نه کسی خواند مرا ، نه کسی خورد غمم
حــال مــن بــَــد بــود و ، بــاز بـدتـر کـــردم
عــشــق بـــا کــوثـــر ، شـــده آغـــاز امـــا
خــــتـــــم آنـــــرا بـــــا ، هُـوَ اَلابتـَر کـــردم
گرچه آدم زِ بهشت ، رانده شد ازیک سیب
گـفـت حـامد هـوَس ، سـیــب دیـگر کــردم

ایـن منَـم عـاشـق و دلـداده ی تو یا برعکس ؟
ایـن تـو بودی کـه مـرا سـاده بـه دام افکندی ؟
یـــا دلـــم بُـــرده دلِ ســاده ی تو یا برعکس ؟
مـن زدم ، یــا تـو زدی ، لـب بـه شـراب اَزَلی ؟
من شدم مستِ مِی و باده ی تو یا برعکس ؟
پیش تو ، بَند شَوَد خـاطـرِ مـن ، یا که اسیر ؟
مــی شـــود خــــاطــرِ آزاده ی تو یا برعکس ؟
جــاده ی زنــدگـی ام ســـوی تو خواهد آمد ؟
یــا دِگــر ســـوی روَد جــاده ی تو یا برعکس ؟
همه شب دلـهره دارم کـه بــه چَشم تو شَوَم
همچـو اشـک ، از بـَصَـر افتاده ی تو یا برعکس
حامـد آماده ی عاشق شدن است ، تا بـشَـوَد
عـــــاشــــق او ، دلِ آمــــــاده ی تو یا برعکس

نظری گـر فِکنی بـر مـنِ مـسکیـن ، چه شود؟
ذره ای کم کنی از این غم سنگین ، چه شود؟
گـر کـه رنـدی و گـدائی چــو مــنِ شیـفـتـه دل
فِـکنَد چنگ به آن گیسوی مشکین ، چه شود؟
بـنشانی بــه بَــرَت گـر مـنِ دل خـستــه ی زار
بسپاری به مـن آن عارض سیمین ، چه شود؟
مـیــزنـم بــوسـه بـــر آن مــاهِ رُخـــت از ره دور
گـر ستانم ز لبت بوسه ی شیرین ، چه شود؟
مـنـم آن خـار سیـه دل کــه شـده عـاشق گُل
گـر شـوَم همـدم آن گلبن نسـرین ، چه شود؟
گـوهر عـشـق تـو از کُـون و مـکـان بیرون است
گَرکه بخشی به من این گوهر زرین ،چه شود؟
غـم عـشـق تــو مــرا کُـشـت ، خــدا می داند
گَـر نگیری تو ز من این غم سنگین ، چه شود؟
حـامـد از عـشـق تـو هـر گـونه مـرارت بـکشیـد
گر نشانی به لبش خنده ی شیرین ،چه شود؟
(۱۳۸۳/۴/۱۴)
تـو بـی مـن آرامـی ، مـن بـی تـو افسرده
تـو شـاد و خـوشحالی ، مـن زرد و پـژمرده
تــو بـی خــیــالِ مــن ، آرام می خــوابــی
مـن بـــا خــیــال تـو ، شب را بـه سر برده
تـو، دلـبـر و دلـدار ، مـن، مستی و سیگـار
تـو گـــرمِ دلـبـردن ، مـن ســرد و دلمـــرده
دیـشـب تــو را دیـدم ، بـا خنـده ای بـر لب
لـبـخـنـد تــو مــن را ، جـــان بــر لـب آورده
دادم بــه تــو روزی ، قـلبی پُــر از احساس
حـالا تــو پـس دادی ، قـلبی تــرک خــورده
چـیـزی نـمــانـد از مـن ، جــز یـک دل تـنـها
یــک سـیــنــه ی زخـمـی ، یــک روح آزرده
شــعـرم تـمـام و بــاز ، در دفــتــر شــعـرم
من خیره ماندم به ، اسمی که خط خورده
حـــامـــد نَنال از ایـن ، معشوقه کــه گـویـا
در پــیــش او حـتـی ، شـیـطـان کــم آورده

آلزایمر درد نیست
برای کسی که از خاطراتش
دلِ خوشی ندارد . . .

ای آنــکــه بــــر مـذاکــره تــأکــیــد می کنی
تـحــریم عـشـق را زِ چــه تـشـدیـد می کنی
از مـن گـذشته عاشقانه و از بـهر کیست باز
آن قطعنامه های ظالمانه که تمدید می کنی
از بـیـن آنـهمه ، گـزینه ی بــر روی مـیـز خـود
مـن را بـه یـادآوری خـاطـره تـهـدیـد می کنی
نــاســازگــار ســازِ خــودت را دوبـــاره کـــوک
از بهر من ،که به هَر ساز تو رقصید می کنی
آخـــر چــه شـد کــه بــه نـاگـاه ، عــزم جنگ
با مـن که برای تـو ، با همه جنگید می کنی
قـلـبـم شـکـسـتـی و از ایـــن شـکـسـتـنَـت
هـر جـا نشستی و گفتی و تمجید می کنی
بـا یـاد روی تـو ، دیـده پـُر از اشک می شـود
تـو خنده ای ، بـه بـُغض کـه تـرکـید می کنی
از قلب سنـگ تـو ، چنـان می شـود کـه جان
بــر آن لبی کـــه روی تــو بـوسـیـد می کنی
مـن دوسـت دارمـَت ، بـخـدا دوسـت دارمَـت
در عشـق مــن دوبــاره تــو تـردیــد می کنی
آخــر گــنــاه حـــامـــدِ عــاشـق چـه بـود کـه
او را بــــه عـمـق فـاجـعـه تـبـعـیـد می کنی
در حـال غـمـگیـن دلـم ، حــرف تــو بی تـأثـیـر نـیست
امـا نتـرس ، از حـرف تـو ، اینجا کسی دلـگـیـر نیست
تـقـصـیـر را از گــردنـت ، بــــرداشـتــم ای مــــهـــربـان
ایـن مـهـربانی ها ولی ، بی جـرم و بی تقصیر نیست
مـن سـاده بودم کـه تـو را ، هـم سـاده می پنـداشتم
سخت است بـاور کـردنش ، امـا جــز این تقدیر نیست
گفتی در ایـن نـخـجـیـر گاه ، شیـر آمـدم ، بـهـر شـکار
چشمان خـود را بـاز کـن ، شیری در این نخجیر نیست
ربّ مُــصــوّر ، چــهــره ام ، بــا خـــون دل تـصـویـر کـــرد
عشـقـی درون سینه و ، روحی در ایــن تصـویـر نیست
عاشـق نـمـی گــردم کــه ایـن ، دنیـای خـونـخوار دَنی
از خـون عـاشـق ریختن ، گــویـا کـه هـرگز سیر نیست
دل مــرده و جـان مــرده و ، شمعی ز ســرما مــرده ام
امـیـــدهـا را هـــم امیـــد ، لاغیــر مـرگ و مـیــر نیست
ایـن شعـر گفتـن هـا غـمـی ، از دل نمی کــاهــد ولـی
غم خـوار چون غم می دهد ، پس چاره جز تقریر نیست
ایـن بـیــت را چــون حـلـقـه ای ، در بـیــت دیگر می تنم
در دست و پـای قـلـب مـن ، شــعـرم بـجـز زنجیر نیست
بــاز آمـدی گــفتی کــه ای ، حـامـد چــرا کــردی چـنـان؟
دیـگـر رهـا کـن مـهـربـان ، "خـود کــرده را تـدبیـر نیست"

یک قاب عکس و شاخه گلی گوشه ی اتاق
یــارب دوبـاره بـــر نـمی گــردی تــو از سـفر
یارب نـمی شــود کــه بگیــری ز مــن سراغ
آن خـانــه بــی تـو دگـر جـای خنــده نیست
هرگوشه اش دوباره زنده کند درد هجر و داغ
گلبـوتـه هـای بـاغـچــه ات گـــل نمی دهنـد
خشـکنـد و بی ثـمـر ، همه اشجار سبز باغ
دیـگـر بـه جـای خـنـده ی بـلـبـل شنـیـده ام
یــا نـالـه هــای جـغــد و یــا گـریــه ی کــلاغ
عـــادت نمی کنــم کـــه نـبـاشـی کنـار مـن
گـــوئی نمــرده شعلــه ی عـمـر تـو در چراغ
حـــامـــد دوبــــاره غـــرق تـمـاشـا شـــود بـــر آن
لبخند چهره ات که حک شده در عکس روی طاق

تـــو کــه تـعبیـر شیـریـنِ ، هــزاران خــواب و روئیـائی
شبی سرداست و ظلمانی،نشانی از کواکب نیست
ولـی تــو مــثــل قــرص مـاه ، ز پـشـت ابــر ، پیـدائی
طـلـوع چـشـم زیـبـایـت ، ز پــشـت ســرخــی گــونـه
شبـیـه فـجـر خـورشـیـد اسـت ، کـه بـرخیزد ز دریائی
غـم و شـادی در ایـن دنـیـا ، هـمـه مـهـمان یک روزاند
نمی خواهم مـن ایـن دنـیـا ، کـه دارم چـون تـو دنیائی
مــن آن بــرق نـگـاهـت را ، بــه نـقـد جـــان خـریـدارم
وگـر سـر خـواهی اندازم ، بـه پـای عشـق و شیدائی
تو هستی شیشه ی عمرم ، ترک گرافتد این شیشه
بــخــواهــم از خـــدای خــود ، نـبـیـنـم صـبـح فــردائی
نمی ترسم زعشق زآن رو ،که رسوا می شود عاشق
چـه خـوش باشد کـه مـن باشم ، بـرایت مـرد رسوائی
مــن آن فــرهــاد مـجـنـونـم ، کـــه کـوه از پـایـه بـردارم
از آن روئـی کــه تــــو بــهـتــر ، ز شـیـریـن و ز لـیــلائی
هـزاران بـار پـرسیـدم ، شـب و روز ایــن سـوال از خـود
کـــه در چـشـمـان حامد ، تــــو ، چــرا ایـنـقـدر زیـبـائی

از ایـن غـم جانـکـاه ، دعـا کـن کـه بمیـریم
شـاه دل ما کیش شـد و مـات شـد و رفـت
در صفحه ی شطرنج چه سود،گرچه وزیریم
بــا قـلـب تـرک خـورده و بـا ایـن دل مـجـروح
دل بـــا کــه بـبـازیـم و بــرای کــه بـمـیـریم
پــــرگـــارِ فـــلـــک ، دور زده دور قــــضــــا را
در دایـره چـون نقطه ی سـرگشتـه اسیریم
مـجـروح ز نــیــش سـخـن و زخــم زبـانـیـم
دل ریــش ز ابــــرو و کـمـان و زه و تـــیــریـم
نـه گندم و نـه سیب بخواهیم ، کـه بسیار
از روز ازل غـصــه و غــم خـورده و سـیـریـم
گر ثروث قارون به کف آریم ، چه سوداست
چــون یــک دلِ آسـوده نـداریـم ، فـقـیـریـم
حـامد ، بـه تـو گفتم دل زارَت بـه چــه مانَد
گـفـتـی چـو سـرآبـی به دل خشک کویریم

از چشم شـور و بَـد ، به خدا می سپارمَت
تــا آن دَمـی کـه بیائـی بــه پیش مــن
شب چون ستاره تا به سحر می شمارمَت
چون پانهی به خانه ی پُر مهرمن ، عزیز
بــــر دل نـــشـانــم و بـــر ســر گـــذارمَــت
مانند برکه ای که بوسه به تصویر مَه زند
مـی بــوسـم و بـــه بـغـل مـی فـشـارمَـت
چـونـان هــزار مـصــرع زیـبـاتـریـن غــزل
بـــــر دفــتـــر دل خــــود مــی نــگــارمَــت
گـر گوشـه چشـم تـو تـَر گـردد ای عزیز
از دیــده خــون بـــه دامـن عـارض بـبـارمَت
حامد نشسته و چشمش به راه توست
مــن ثـانـیــه شـمـارم و در انـتـظـارمــَت

مرور دفتر خاطراتم
طاقتی می خواهد
که من ندارم ...